خرید بک لینک

نشسته بودم رو به روی کتاب، بدهکار خودم، قول نوشته ای را داده بودم که ننوشته بودم، و قصد هم نداشتم بنویسمش، همین طور باید کتابی که پیش دستم بود را تمام می کردم ولی نمی خواندم، سوای پیچک سردرد که پیچیده بود به ساقه و بالا آمده بود، و سوای درد دوباره کتف راست، که قرار است تا آخر دنیا همراهم باشد، سوای سرما و کلافگی ماجرای ماز، هنوز دلیل دیگری داشتم که بدهکار خودم باشم و نخواهم که کاری که باید را انجام دهم، learned helplessness بخشی از ماجرا است، روی دیگر سکه سوالی است مهم تر!

یک بار که داشتم از رمانم حرف می زدم گفت: در مورد چی می نویسی؟ و منظورش این بود که شخصیت اصلی داستان کیست، مرد سی و هفت و هشت ساله نوازنده تنها، در چشم هایی که بهشان نگاه نمیکردم می خواندم که می گفت: داری جان می کنی که خودت را بنویسی، آن چیزی که دوست داری باشی را، داری در مورد خودت آن طور که دوست داری باشی می نویسی، نگفته بود، اما همین بود، مرد چشم سیاه، فانتزی خودم است، باید یک روزی به همین صراحت و به همین عریانی رو به روی این ماجرا قرار می گرفتم، درس نمی خوانم چون تمرکز ندارم، کار نمی کنم چون خسته ام، درس نمی خوانم و کار نمی کنم چون چیز دیگری می خواهم، چون زندگی ام شبیه چیزی که می خواهم نیست، نمی نویسم چون نوشتن هم دیگر ارضام نمی کند، دیگر 14-15 ساله نیستم، و فکر کردن به آن فضا آرامم نمی کند، چیز دیگری می خواهم، چیز بیشتری، چیز محترمانه تری، دکتری؟ بله، لیسانس دیگری؟ حتما، نوشته های بیشتر؟ البته، ولی همه اینها نه بدون آن چیزی که دستم چنین بی ملاحظه در پی اش می گردد!

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 11:08

صفحه بندی