از زیر نوشتن فرار کردم، و چون نباید فرار کنم، برگشتم؛ چیزی که باید می نوشتم، چیزی که شروع کردم به نوشتن ربطی به بود و نبود و پادذرات نداشت؛ دارم از اعتراف به این که شکست خورده ام فرار می کنم، از اعتراف به این که اشتباهی ام، از اعتراف به این که حرکت در جهت عکس چیزی که هستی، کار درستی نیست، درست ترین کار ممکن نیست، از اعتراف به این که رمانتیسیم واقعیت ندارد، به این که دارم فکر می کنم کاش هیچ وقت دنبال آن اسم نمی گشتم و هیچ وقت از وبلاگ حنیف سر در نمی آوردم، به این که من که با نوشته دختر نجیب الله و دختر مهربان گریه می کنم، من که پشت مانیتور برای تمام انتحاری های دنیا گریه می کنم، من که روی همه ی خبر های خودکشی یک بار می میرم و زنده می شوم، من که این همه اشک مانده پشت پلک هام هیچ وقت صلاحیت این کار را نداشتم، به این که اشتباهی ام، اعتراف این است نه این که توی صورت بازجو نگار کنی و بگویی « عقلم این قدر می رسید»، اعتراف این است که بگویم خسته ام، که سال هاست خسته ام، که دلم نمی خواهد دیگر این ها را، که دلم نمی خواهد این جنگ را، این بدبینی را، که دلم نمی خواهد این همه عکس خودم باشم، که بی فایده ام، که حتی در عکس خودم بودن بی فایده ام، که دستم در پی چیزی می گردد که از آن من نیست، از آن من نمی شود، ... که بیست و هشت ساله ام، و بازنده، و سال هاست که مدام دستم در پی چیزی دیگر می گردد، و هیچ چیز دیگری به دست نمی آورم.
برچسب:
نویسنده: کیارش فلاح