خرید بک لینک

شب ها دلم می خواهد برای خودم باشم، نه این که تمام روز برای کس دیگری باشم، نه، ولی شب ها واقعا دلم می خواهد برای خودم باشم، بتوانم سرم را خالی کنم از همه چیز، سبکی اش را روی گردنم حس کنم، بتوانم به خودم در آینه نگاه کنم و بگویم: ببین، ببین، هنوز می توانی از چیزهای دیگری پرش کنی، هنوز می توانی به درد بخوری، مجبور نیستی تمام شوی، مجبور نیستی فرار کنی، مجبور نیستی چیزی را به کسی توضیح بدهی، مجبور نیستی به سوالی جواب بدهی، ... بببین، یک عالمه جای خالی هست، برای همه چیز جا هست، برای کتاب ها، برای فیلم ها، برای آدم های تازه، برای آدم هایی که آدم فروش و متجاوز و چند رنگ نیستند، برای آدم های خوب جا هست، ببین، ببین، مردم نازنین هنوز هستند، آدم های خوب هنوز هستند، همه مثل بازجوها و بازپرس ها و باقی کثافت ها نگاهت نمی کنند. ... ببین هنوز نفس می کشی، ریه ات نمی سوزد دیگر، ببین هنوز می توانی چیزهای تازه یاد بگیری، ... ببین ...

ببین، ببین جهان مشوش است، و سردرد تمام نمی شود، و این کثافت هیچ وقت پاک نمی شود، نه که تنها پاک نمی شود، تمام هم نمی شود حتی، فراموش هم نمی شود، از دردش کم نمی شود، نه حتی اندکی، ... توی گوشم « و نادینا من جانب تور» می خواند؛ بغض است که گلوم را گرفته، بغض است که اشک نمی شود، خستگی ام تمام نمی شود، حرکت نمی کنم، حرف نمی زنم، اتفاقی نمی افتد، ایمانی نمانده دیگر، و بغض، بغض، بغض ....

چیزهایی هست که در حافظه « مکان» باقی می ماند، آن صورتک که با ناخن ساخته بودم روی کچ دیوار مثلا، رد قهوه ای که پاشیده بود به دیوار راهرو، جای فرو رفتگی که شیشه سس درست کرده بود روی دیوار هال، هوای سنگین بین این مبل آبی و این تخت، روی این قالیچه کوچک سبز، که هر چه پنجره را باز می گذارم، هر چه پرده را می کشد و صبر می کنم عوض نمی شود، ... یک چیزهایی در حافظه مکان باقی می ماند، تغیر نیازمند عبور زمان نیست، نیازمند عبور از مکان است، نیازمند فرار است، و نبودن، و تمام شدن، ...

می گوید تو می خواهی ماراتن را در حالی بدوی که حالا یک کوله پنجاه لیتری هم به بار روی دوشت اضافه شده، گوش استماع ندارم لمن یقول، نمی توانم یک روز از خواب بیدار شوم و بگویم تصمیم گرفتم که دیشب تمام شده است و همه چیز را فراموش کنم وقتی دوباره شماره ای ناشناس، شماره ای خصوصی می افتد روی صفحه گوشی، وقتی دوباره موج های فحاشی روانه می شود طرفم، نمی توانم فراموش کنم، نمی گذارند فراموش کنم، ... این ها را می گویم و بعد می نشینم جلوی ریتزر، می خواهم ماراتن را با همان سرعت قبلی بدوم، ...

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 19:46

صفحه بندی