بیست و هشت ساله ام اما انگار دو سال و هشت و ماه دارم، یا دو هزار و هشت صد سال، نشسته ام برای دل تنگی دختران نجیب الله خان، و مجاهد مهربان گریه می کنم، و کاش گریه می کردم. دلم می خواهد یک دل سیر اشک بریزم، چشم یاری نمی کند البته.
thinking aboth changing coreear چرا؟ نمی دانم، خیال خام تازه ای است که از کنکوری که قرار نیست در آن قبول شوم عقبم می اندازد، و از پذیرشی که قرار نیست برایش کاری بکنم دورم می کند، و کتابی که قرار نیست بنویسم را می گذارد در الویت دوم، استخوان بودنم درد می کند. ...، و فکر می کنم تا قیامت هم درد خواهد داشت. حتی اگر تمام دنیا دل داری ام بدهند، حتی اگر همه بگویند که کارم درست بوده، حتی اگر همه ازم معذرت خواهی کنند، احساس می کنم دیگر هیچ چیز فایده ای ندارد، ...
به خودم می گویم اگر با وجود همه این ها هنوز سر پا ماندی، اگر باز اعتماد کردی وقتی اعتمادت را شکسته اند، اگر باز همان بودی که بودی، در حالی که آنها همان نبودند که گفته بودند، اگر چنین بودی، تازه شاید کاری کرده باشی، مزخرف است، می دانم، همیشه می دانم که مزخرف می گویم، همیشه می دانم که اشتباه است، دانستنش کمکی به اشتباه نکردن، کمکی به انصراف خاطر، کمکی به بهتر شدن اوضاع نمی کند.
می گوید باید همان اولین تعدی را پاسخ بدهی، تعلل معنی ندارد، به خودم نگاه می کنم، به خودم که هیچ چیز برایم مهم نیست، به خودم که هیچ تعدی را تعدی نمی بینم، به خودم که هنوز از هیچ کدام از ان حرف ها که زده شده است « واقعا» آزرده نیست، که واقعا برایم مهم نیست، چرا پس هیچ چیز برایم مهم نیست؟ چرا به هیچ چیز واکنش ندارم؟ چرا نیستم این قدر؟
بغض است، خفه ام می کند، نگهش می دارم، این دفاع از چیز بزرگ تری است، چیزی بهتر، چیزی اصیل تر ، می دانمِ، می دانم، پرخاش اصیل تر است تا عشق، مرگ قدیم تر است تا زندگی، و در پایان نیستی برنده است، اما در ثانیه دو و خرده ای، اندکی از ذرات باقی مانده بودند در حالی که تمام پادذرات از بین رفته بودند، ایا این معنی می دهد که زندگی ابدی است؟ البته که نه، مگر احمق باشی که چنین بیاندیشی، تمام می شود، تمام می شود، تمام می شود، و هیچ چیز باقی نخواهد ماند، ... آخر آن فیلم عجیب، موجودات فضایی از روی نشانه های دی ان ای باقی مانده لای موهای پسر روباتی که هزار سال به پری آبی زیر دریا خیره مانده بود، مامان و بابا را دوباره ساختند، اما آن مامان و بابا، مامان و بابا نبودند، پسربچه روباتی می دانست، موجودات فضایی می دانستند، مجسمه ی مریم باکره می دانست، تصویری از هر چیز می تواند دوباره وجود داشته باشد، خودش، هرگز!
چه می خواهم؟ ساعت های یگانگی ذهنی را، ساعت های بدون تحلیل را، متمرکز بر واکنش، متمرکز بر پاسخ به محرک ها، متمرکز بر داستان، زیاد شده بهش فکر کنم، که چرا بازجویی در حقیقت ارام بخش است، و پاسخ چیز سختی نیست، آن یگانگی و تمرکز، دقایق استراحت است در واقع، ... دقایق، استراحت! تا ته این ماجرا هزار مفهوم جدید برای هزار واژه جدید خلق خواهم کرد، و تار علیزاده.
برچسب:
نویسنده: کیارش فلاح